حالا ما از یکی خوشمون نیومد این هم گیره که حتما بیاد ما رو ببینه!

وایییییییییییییییییی

معلومه دلش حسابی پیش ما گیر کرده.

اما من دوسش ندارم.

خدایا من فقط با تو صحبت دارم:

یعنی این آدم، آدم من هست و زوره که من حتما با این ازدواج کنم؟

چون شرایطش خوبه؟

خدایا چی کار کنم؟

خدایا مصلحت خودت رو قبول دارم. من میخوام با شور و شوق و علاقه و جذبه ازدواج کنم ها!

حالا ما اومدیم 16 روز خصوصیت نوشتیم آخرش ببین کی اومد سراغمون والا!

خدایا من اونو میخوام اینا رو نمی خوام!

نمی شد تو الان پیشنهاد ندی آخه؟

تا شری بره به اون یکی بگه و اون بیاد جلو! وای چه رویایی می شه خدا!!!!!!!

خدایا میشه از سرشون بندازی؟

یعنی یه درسی تو این هست واسه ی من؟

یعنی نرم به شری بگم بره به اون پیشنهاد بده؟

یعنی بگم دخالت تو کار خداس و مصلحت نیس و محکوم به بد شدن هستم؟

یعنی من دارم اشتباه میکنم و ممکنه بعد یه مدت آشنایی این ادم واسه من عوض بشه و دوسش داشته باشم!

خب من جذبه و حرف زدن خشگل و عزت نفس زیاد دوس دارم.

این اینها رو نداره خب!

بعدش من پشیمون نمی شم اگه به شری نگم؟

بعد من بهش گفتم یه کوچولو! خودش باید اقدام میکرد.

من اصلا راه رفتن اون، حرف زدنش رو و خندیدنش رو دوس دارم و میدونم احتمال زیاد اونم نظرش نسبت به من خوبه!

خدایا من باید حتما جیگر خودم رو خون کنم و خون گریه کنم تا درست بشه این چیز؟

یعنی صبر کنم و نگم نه؟

بعد یه راه دیگه هم دارم.

اونم اینکه اون "ج ا" رو از تو ذهنم حذف کنم، کامل کامل و مقایسه نکنم بعد ببینم نظرم راجع به این چی هست هان؟

مردم چه با شور و اشتیاق ازدواج میکنن ! اونوخ من حق ندارم با کسی که دوسش دارم ازدواج کنم آیا؟ با کسی که برام جذاب باشه؟ حرف زدنش، نگاهش، خنده هاش، راه رفتنش، حرکاتش!

خداییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا من از تو کمک می خوام خب!