دیروز مامان دکتر اومد منو ببینه مثلا!

بعد حالا یعنی من هیچی نمی دونم مثلا بازم!

شری در یک حرکت سریع به من گفت پاشو این پوشه رو به من بده و  رفتم بلند شدم و پوشه ها رو دادم به شری که مثلا مامان جون منو کامل برانداز کنن!

یعنی جلوی مامانه کامل راه رفتم و اونم در فاصله مثلا نهایت 2.5 متری. البته پشت میز ها.

بعد خانوم رفته چی گفته: من خوب ندیدمش!

منم گفتم بهتر!

من که میخواستم بگم نه و شری با اصرار منو کشوند اونجا و کلی شب قبلش زنگ زد بهم و 20 مین باهام صحبت کرد که ذهنتو باز بزار و حالا بزا بیان و اینا و کمی آشنا شو و بعد بگو نه.

خلاصه از خدا پنهون نیس، از شما چه پنهون کمی خوشحال شدم و سریع به شری گفتم که این زنه وسواس داره و فامیل همون مورد پارسالیم هست که مامانه یه روز خودی می اومد، یه روز اون دخترش رو ، یه روز اون یکی دخترش رو و آخرش هم دقیقا بعد اینکه به من گفت ما همگی دوست داریم و عاشقتیم، ول کرد و رفت.

بعدم بهش گفتم دیگه اگه خواست دوباره ببینه من پایه نیستم ها، دیگه رو نده بهشون.

اونم گفت هر چی خیره و خدا بخواد.

منم خدایی دیگه نه به اون زیاد فک میکنم و نه به ابی!