امروز به طور نا خودآگاه بعد شام اومدم کتاب گیس گلابتون( ازدواج مثل آب خوردن آسان است) رو باز کردم و شروع کردم به راه رفتن و دقیق و شمرده و با صدای بلند خوندنش.

به خاطر این راه میرفتم که شام پیتزا و نوشابه خورده بودم و نمی خواستم شکم بیارم!

خلاصه باز به صورت کاملا نا خودآگاه شروع کردم به نوشتن موانع ذهنی خودم و فهمیدم بعلهههههههههههههههههه!

بنده دو سه تا عامل ذهنی خیلی خیلی مهم دارم که قبلا هم می دونستمش ولی اهمیتش رو واسه خودم نمی دونستم.

دو صفحه نوشتم گذاشتم کنار تا بعدا دوباره روش کار کنم.

بعد مانع جدید مهم مهم واسه من که کنارش با قرمز نوشتم خیلی برام مهمه واقعا چی میتونه باشه؟

مانع به شرح زیر می باشد:

اینکه اگه ازدواج کنم، همسرم نمیزاره من راحت کتابای روانشناسی و وبسایت و وبلاگ در این مورد بخونم و آرامش و تمرکز داشته باشم .

چون الانها مثلا من یه لحظه هایی عصرها از ته دل میگم "خدایا یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی."

مثلا امروز عصر که مادر و پدر رفته بودن تشییع جنازه فامیل و ساعت 5 و 20 دقیقه بعد از ظهر روی صندلی پایه بلند کنار اپن نشستم و با عشق و لذت تمام و با این فکر که آخ جون کلاسای این ترم هم تموم شد و دیگه باید فقط برم امتحان بگیرم و به خودم برسم(کتاب و سایت و فیلم خودشناسی  ببینم و کارای دستی انجام بدم)  در حالی که پرتقال عزیز خوشمزه رو هم قاچ قاچ کرده بودم و میخوردم.

بعد با خودم گفتم : واییییییییییییی اگه من ازدواج کنم یعنی از این لحظه ها خواهم داشت آیا؟ناراحت و حتما آقای شوهر همیشه دوروبر آدم می پلکه و نظر میده و نمیزاره یه پرتقال خوش از گلوم پایین بره.

مخصوصا اینکه خدا رو شکر بابا این روزا حالش خیلی خوبه و اثری از بیماریش نیس( هزار مرتبه شکرت) و تازه به آبجی هم زنگ زده که پاشین بیایین اینجا و  دلم براتون تنگ شده!!

وای پیش مامان و بابا هستم و بعد میبینم که حالشون خوبه و شادن  ومنم شاد میشم. اگه پیششون نباشم خیلی دلم براشون تنگ میشه مخصوصا مخصوصا واسه مامانی .

اصلا نصف حس خوب من مال این هست که بابا حالش خوبه این روزا و مامان و بابا دعوا نمی کنن با هم!

هیچی دیگه بعد یه عامل دیگه که من نمی خواستم ازدواج کنم اینکه خیلی خیلی مسافرتهای خانوادگی بهم خوش میگذره و همه دوستم دارن و اینا و عالیه!

بعد اگه ازدواج کنم دیگه مثل الان نیس و هی باید هوای شوهره رو هم داشته باشم و تازه بابا و داداش بزرگه هم دیگه اونقدی که منو الان دوست دارن دوست نخواهند داشتناراحت.

خلاصه اینا رو داشته باشین تا من ببینم چجوری و با چه زبونی می تونم به جنگ اینا برم و این افکار پلید رو از ذهنم پاک کنم.