امروز ساعت هشت و نیم صبح "ش" به من زنگ زده که بله فلانی اومده و خیلی دلش میخواد با تو ازدواج کنه و به پدر و مادرش هم گفته و اونا هم خیلی راضین و اینا!

خلاصه ما اون چیزی که روز جمعه حدس زدیم به واقعیت پیوست.

خلاصه بعد بهم گفت فکراتو بکن و اینا تا قدمهای بعدی رو برداریم.

منم اولش پیامک زدم که من امروز نمی تونم جایی برم و قرار نزار. و بعدم حول و حوش ساعت 9 و نیم 5 تا پیامک مشتی طولانی براش فرستادم و هر چی تو دلم بود رو رک و پوست کنده بهش گفتم.

قبلش خیلی فکر کردم که آیا مکنونات قلبی خودم رو به این آدم بگم یا نه و بعد دیدم اگر نگم تا آخر عمرم حسرت میخورم و میگم خودم حداقل چرا کاری واسه ی خوشبختیم نکردم.

هیچی دیگه ما به صورت مستقیم گفتیم که از اون آقای "ا ب" خوشمون میاد و این آقای خواستگار فعلی با وجود مدرک دکتراش و خونه اش و ماشینش و کارش و رییس بودنش برای ما جذابیت اولیه رو نداره.

اونم گفت صبر کن.

بله یادمه من اون اولا که آقای خواستگار رو دیده بودم به خواهرم گفتم که این خیلی بچه گونه هست رفتارش و دوسش ندارم.

بعد یه مدتی بود میگفتم خوب همینم بیاد خواستگاری بد نیستها خوبه. ولی هیشه برام تو تقسیم بندیها نفر آخر بوده از اولش.

حالا که دیگه اومده خواستگاری و سادم به قیافش هم می افته دیگه برام بیشتر بد به نظر میاد.

من الان به چند دلیل دوسش ندارم:

1. داداشه گفت که وای این پسره ی سبزه ی فلانی هم شده رییس!

2. همکلاسی پسر فامیل هست و اینم بی زبون و مظلوم هست و قدش کمی کوتاهتر از من هست و من روم نمیشه اصلا ببرمش خونه و معرفیش کنم.

3. آخه حرف زدنش هم یه جوری هست لا مصب . شل و ول حرف میزنه و از خودش عقیده و نظر نداره . همه مسخرش میکنن و آدم حسابش نمی کنن.

4. شوخی بلد نیست بکنه و همش دهن بین هست.

5. وای اگه بیاد اینور و بابام کلی مسخرش میکنه که ووی کوتاهه و سیاهه و از این حرفا!

6. قیافش ولی خدایی بد نیس.

وای از دست این زبون دراز و سر و زبون من که هر چی آدم بی زبون و مظلوم هستش رو جذب میکنم!

تصورم از زندگی من با اونف این هست که  همش حرف منه و اون اصلا شوخ طبع نیست و اون منو یه عالمه دوس داره ولی من همش میگم وای این پپه چیه دیگه !!

سه حالت دلی تو نت نوشتم بود نسبت به خواستگار وجود دارد:

اشتیاق: من اصلا اشتیاق ندارم. یعنی بعد اینکه ش بهم گفت میخواستم گریه کنم شایدم به خاطر این بود که انتظار داشتم اون یکی رو بهم بگه.

اکراه:

تردید:

این دو تا رو  نمی دونم.

توی سایت آقای حورایی: باید اولش کمی حس سرمایه ی اندک محبت داشته باشیم.

یه جایی هم گفته بودن که باید ببینی دوست داری از این آدم بچه داشته باشی: آقا نه من دوست ندارم.

خب این چه ویژگی خوبی داره که بگم پسرم مث این باشه خوبه و از باباش چی یاد بگیره؟

حالا از قیافش هیچی، اخلاقش هیچ جذابیتی نداره برام. من یه آدم عمیق دوست دارم.

یه آدم که هم شوخ باشه و هم از خودش نظر داشته باشه و همش فک نکنه من خیلی باکلاسم و متفکر و شوخ و همش چشش به دهن من باشه.

یعنی من با ادم مظلوم زندگی کنم، میدونم بعد یه مدتی خودم، زیرآب خودم رو میزنم.

یه بار یادمه به آبجی گفتم که نه من به این هم راضیم. با وجودی که قدش از من کوتاهتره. حالا چرا اینجور میگم؟ اون موقع تو چه مودی بودم آیا؟

بعدش حالا آخه در مقایسه یا اون یکی ، خوب واضح پیروز میدان اون هست.

آخه اون موقع من فکر میکردم اون اصلا نمی خواد ازدواج کنه و می گفتم پس بی خیالش.

 نمی دونم از چی اون خوشم میاد :

1. از شوخ بودنش.

2. از نظر دادنش ها که همیشه نظر خودش رو میداد و همیشه نظری داشت.

نظرهاش:

1. توی جلسه ی انتخابات که تو حسینه بود تو جمع حرف زد .

2. به من تو مهمونی گفت که ووی حالا بی خیال بابا.

3. اون موقع بهم گفت چه خبر و اینا که سر جلسه ی امتحان بودیم.

4. یه بار هم که باهاش مفصل حرف زدم و خودش سر حرف رو باز کرد و خیلی همه چی می گفت.

5. بعدش از منم یک سال یزرگتر هست.

از این دو جا زوری خوشم اومد:

1. از پله ها اومدم پایین و چهرش رو توی آفتاب دیدم و گفتم اوووووووو چه معصومه.

2. وقتی با عینک آفتابی که دستش بود رفت پریزهای برق رو درست کنه.