امروز سر کلاس صبح و همچنین دیروز سر کلاسای عصرم اعصابم انگاری خرد بود کلا.

انگار از یه چیزایی ناراحت بودم که توی این ترم به روی خودم نیاورده بودم و دیگه تحملش رو نداشتم.

تحمل نگاه بعضی هاشون.

تحمل بعضی رفتاراشون با همدیگه و نگاههای بد بعضی هاشون به همدیگه، تحمل نحوه ی حرف زدنشون با هم، تحمل حرف زیادی و منظور دار سر کلاس زدن بعضی هاشون.

نمی دونم شاید هم اونا با هم خوب و راحت بودن و مشکلی نیس ولی من بعضی چیزها رو دوس نداشتم.

تحمل درس نخوندن و سر کلاس نیومدن و بعد دو قورت و نیم باقی بودن بعضی هاشون و زبان درازشون.

خلاصه دیگه این جلسه ی آخری به صورت کاملا ناخودآگاه یه جورایی رفتار کردم.

مثلا به حرفای بی مزه "ر" دیگه نخندیدم و توجه نکردم.

به "م ک" و م م" گفتم میخوای حرف بزنی برو بیرون!

به "ر" که زل زده بود بهم گفتم سوالی داری بپرس یعنی که متوجه شد نباید اینجوری زل بزنه به من!

جالب هست که این رفتارام همه ناخودآگاه بود!

بعد یه جایی هم "م ک" با زبون درازش میخواست دری وری تو جواب من بگه، منم دستم به علامت اینکه دیگه حرف نزن بردم بالا!

راستی یه چیزی توی نمونه سوالایی که براشون بردم که کلی غلط تایپی داشتم یعنی دو سه تا.

خب داشتم می گفتم بعد سر کلاس دومی هم توی جواب پسره که بهم گفت این نرم افزارش نصب نمیشه گفتم نمی دونم و ولش کن ولی حقیقتش دلیلش این بود که دوس نداشتم بیاد زیر چونم و زل بزنه تو چشام پسره ی پررو.

بعد این دانشجو خانوم "خ" هم خیلی بد زل میزنه به من و من متوجه شدم وقتی داشتم با "خ ن" حرف میزدم ناخودآگاه سرم رو برگردوندم اونور که من رو نبینه.

یا این پسره بی شعور"ع ر" که اونقده بد زل میزنه که من پشت میز استاد قائم شدم تا من رو نبینه، امیدوارم عذاب این کارش رو ببینه!

پ ن: تا امروز 13 بار مشخصات همسر دلخواه رو نوشتم.