از یادآوری آذرهای دو سال قبل حالم بد میشه.

نه اینکه خدایی نکرده اتفاق بدی برام افتاده باشه، نه!

از خودم و از فکرای خودم و از ساده و زود باور بودن خودم خسته میشم.

و اینکه بازم انگار من دارم ساده و زود باور بشم و میدونم که اگه این درسو یاد نگیرم دست از سر من بر نمی داره!

امروز بسته گیس گلابتون به دستم رسید.

ظهری یونی بودم اووردنش. وقتی عصری برگشتم دیدمش کلی ذوق کردم .

فیلمش 3 ساعت هست. تقریبا نیم ساعت اولش رو دیدم حالا بقیش فردا عصر سر فرصت و با آرامش میخوام ببینم و به همه ی توصیه های توش همزمان عمل کنم.

واقعا این جور لحظه ها رو خیلی دوس دارم و خیلی قشنگه، وقتایی که یه چیز جدید راجع به خودم یاد مبگیرم. مخصوصا از گیس گلابتون که واقعا عالی توضیح میده اکثر چیزها رو.

این روزای گذشته یعنی از یکشنبه تا امروز هر روز مهمان داشتیم و من فقط دیشب رسیدم سوالای امروز رو طرح کردم و خدا رو شکر که هفته ی پیش مقداری خونده بودم.

خلاصه داداش بزرگه و خواهر وسطی و کوچیکه و دو تا دایی این مدت اومدن خانه و خوب بود.

حالا بعدا با جزییات بیشتر می نویسم.

نکته: زانفیکس و اریگامی یادم باشه.