امروز دایی بزرگه و زندایی آمدند اینجا.

من هم روزه بودم.

خلاصه صبح ساعت 6:30 بیدار شدم و نماز خوندم، باز خوابیدم و ساعت 8:45 دوباره بیدار شدم.

البته دیشب ساعت 11 شام یعنی همون سحری که مرغ و پلو و سالاد و دلستر بود خورده بودم.

صبحم تا بیدار شدم و میخواستم به خودم بجنبم که 6 تا نمونه سوال طرح کنم واسه آخر هفته و تازه 50 تا هم واسه ی یه درس باید طرح میکردم، زنگ خونه رو زدن و دایی اینها امدند.

هیچی دیگه رفتم مشغول مرتب کردن کابینت و شستن سفره ی بزرگ دیشب شدم و بعدش هم شستن ظرفها و پاک کردن سبزی و ساعت شد 12 . نماز خوندم و قرآن کمی.

با زندایی هم کمی حرف زدم و متوجه شدم که عهههههههههههه زندایی چه خشگل بوده و من تا حالا متوجهش نشده بودم.

بعدم خوابیدم دوباره و ساعت 4:15 از خواب بیدار شدم. لبه ی مانتوم رو اومدم با زانفیکس بدوزم و یه تیکه از گردن مانتو بریدم و زدم به زیر شونه. بار اول که کل زانفیکس چسبید به اتو. بار دوم هم کمی پارچه چسبید ولی خیلی شل و ول بود و خلاصه آخر سر خودم کوکش زدم، بد نشد ولی اونجوری که می خواستم هم نشد.

بعدشم افطار و نماز .

این بود داستان یک روز روزه گیری من در اولین روز دی ماه سال 93.