امروز سر کلاس دیگه از دست این شاگرده اعصابم حسابی خرد شد.

دو ساعت آروم و شمرده توضیح میدم . بعد تازه خانوم شمرده شمرده میگه عههههههههه ما نفهمیدیم و بعد که شروع به حل میکنه  هر مرحله ای هم رو که میره هی از من میپرسه: همینجوری بود دیگه؟؟

نمی دونم والا درس دادن خیلی حوصله و صبر میخواد واقعا.

البته بهشون هم حق میدم. چون یه چیزی که من باهاش خیلی سر و کار داشتم و برام خیلی راحته حالا واسه اینا جدیده و تازه میخوان یاد بگیرن.

خلاصه حسابی خودم رو کنترل کردم که عصبی نشم.

بعدم یه جایی یکیشون سوالی پرسید و بقیه هم قبل اینکه من جواب بدم وسط حرف اون می پریدن و سعی میکردن جواب بدن ! حالا چه جوابایی!

 منم بهشون گفتم بچه ها حرف نزنید و لطفا وسط حرف دوستتون نپرید وگرنه ازتون نمره کم میکنم!

هیچی گوش ندادن ! منم آخرش دیگه بی خیال سواله شدم و به دانشجو گفتم بعدا بیا بپرس ازم.

ولی خب بچه های بدی نیستن کلا.

بعضی موقعها فک میکنم از این به بعد تصور کنم دارم به معلولین ذهنی و استثنایی ها درس میدم، حداقل اینجوری خیالم راحت میشه و ازشون انتظار ندارم زود یاد بگیرن و بی حوصله و عصبی نمیشم از دستشون .