خوب داشتم می گفتم...

آره بعد آهان یه کاری که دیروز انجام دادم هم این بود که در راستای ساخت آلبوم ازدواج رفتم و کارت عروسی فرخنده رو برداشتم و به جای عروس اسم خودم رو نوشتم و توی تاریخ عروسی هم تاریخ 2 مهر 94 که عید قربان هست رو  زدم!

بعد اونوخ بعدش یه حس عجیبی داشتم. نمی دونم چی بود دقیقا ولی بازم گفتم که خوب مثلا چی میشه حالا یه ذره دیرتر عروسی کنم مثلا توی 35 سالگی.

نمی دونم دوس دارم تا اون موقع چی کار کنم که حس میکنم شاید یکی بیاد و مزاحمم بشه.

انگار دوس دارم جلو آدم دیگه کامل باشم و اول یه سری کار دیگه دارم انجام بدم.

حالا کارام چی هست ترو خدا... یکی ازم بپرسه. کارایی که هیچ ربطی به ازدواج نداره ها...

مثلا اول دوره ی شنام رو تموم کنم بعد ازدواج کنم یا اول بافتنی ها رو تموم کنم بعد مزدوج بشم  و یه عالمه کارای این مدلی دیگه.

خدایی چه بهونه هایی توپی در درون من برای مزدوج نشدن وجود نداره.

انگاری بعد ازدواج میخوان منو به سلابه بکشن و من به هیچ کاری نمی رسم که میخوام تند تند قبل ازدواج انجامشون بدم.

راجع به شغل مورد علاقه داشتم به خواهر و زن داداش هفته ی پیش میگفتم که میخوام کارم خویش فرمایی و تولیدی باشه و هدفم از این کار این هست که از واسطه و دلالها خوشم نمیاد.

ولی نمی دونم چه شرکت یا تولیدی میخوام بزنم . فقط میخوام یه شرکت بزنم. هدفم خیلی واضحه گویا!!

پ. ن: پرشین بلاگ هم انگار دست کمی از بلاگفا نداره و خیلی دیر پست رو منتشر میکنه.

با سوپر تونل اون دفعه خیلی سرعت بهتر شد ولی الان باز با اونم نمی تونم درست وبلاگای بلاگفا رو باز کنم.