الان داشتم با الناز پیامک بازی می کردیم و بهم میگفت که نمی خوای دکتری بخونی و منم گفتم که من نمی دونم علاقه واقعیم چی هست و نمی دونم اصلا چی کار دارم میکنم!

تازه اول دوس دارم یه کار دائم خوب پیدا کنم. اونم بهم گفت که تو استعداد داری و باید دکتری بخونی .

منم گفتم اونوخ از کجا معلوم 5 سال دیگه که من درسم تموم بشه کاری برام باشه؟

خلاصه بحث در هیمنجا به اتمام رسید.

عصری اول راجع به این خیلی فک کردم که من واقعا دوس دارم چه جور کاری داشته باشم؟

کاری که الان دارم کار خوبی هست و کلی لذت می برم اما بحث این هست که اولا امنیت شغلی نداره و دوما پول خوبی نداره.

والا بهترین چیز واسه من این بود که تو همین دانشگاه کوچک شهرمون هیئت علمی باقی بمونم.

خلاصه فعلا که راهی نیست گویا و تازه من نفهمیدم که واقعا میخوام چه کاری داشته باشم؟

دوس دارم کارم خویش فرمایی باشه اما چه جور کاری نمی دونم!

بعد نیم ساعت دیگش بنده راجع به ازدواجم در فکر فرو رفتم و ویژگی های همسر موردعلاقه رو پیش خودم مرور کردم و عجب که توی اون حالت هیچ ویژگی عجق وجقی به ذهنم نیومد و گفتم اخلاقش خوب باشه و شغل و خانواده ی خوب.

بعد دیدن عههههههههههههه خوب با این معیارهای جدید من نصف اون 25 و 6 موردی که رد کردم رو نباید رد میکردم .

خلاصه هی هم راجع به پسر فامیل فکر کردم که خوب این حالا حداقل از فلان همکارها بهتر هست و اصلا من دنبال چی هستم مگه که اون رو رد کردم و خلاصه ذهنم خیلی آسون گیر شده بود شدید.

بعد اونخ نکته ی جالب اینجاس که هر وقت ذهن منی یه عالمه آسونگیر میشه هیچی هیچی خواستگار ندارم!

نمی دونم شاید اینم حکمت خداس که میخواد تصمیم سرسری نگیرم.

خلاصه بعد از کاوش ذهنم به این نتیجه رسیدم که خودم و افکارمن بیشتر مانع ازدواج من بودن.

ادامه دارد...