خیلی خیلی حرف تو دلم بود که می خواستم بگم.

دیشب دایی اینها آمدن خانه مان، پریشب پدرشوهر آبجی و پس پریشب هم همسایه اینها.

سه شب مهمان داشتیم.

پدر جان بنده یک عادت شریفی که از اول داشتن و دارن این هست که به فکر آبرو و حیثیت بچه هاش جلوی مردم نیس و اگه دست از پا تو جمع خطا کنی آبروت رو برده.

من شب اولی رفتم پیش مهمونها نشستم و حسابی گرم گرفتم ولی دیگه دیدم بابا خیلی به همه چی گیر میده: از مدل چایی ریختن تا قانع بودن من! خلاصه منم عطای صحبت با خانوم همسایه رو به لقاش بخشیدم و اومدم توی اتاق.

منم متوجه شدم هر وقت خودم خودم رو دوست ندارم زیاد از آسمون و زمین برام می باره.

دیروز توی سایت آقای معظمی یه نوشته ای بود که نوشته بود که موقع بلند شدن از خواب صد بار با تسبیح میگم "من خودم رو دوست دارم".

منم امروز صبح این کار رو انجام دادم و اصلا انگار وامیدادم و خودمو زیاد دوس نداشتم ولی خلاصه با مقاومت تکرارش کردم دیگه و خیلی خوب بود.

راستی یه حرکت پلانک که جز حرکات یوگا هست رو هم یاد گرفتم و واسه خودم انجام میدم برای کوچک کردن شکم و جالبه از بدن ورزیده ی من که سر 6 ثانیه دیگه ماهیچه های شکمم میلرزه و با بدبختی تا 10 ثانیه خودم رو میرسونم.